![]() |
![]() |
|
|
دنیای بی چشمی عجب زیباست,
از آن پس بود که توانستم روی پشت بام کاه گلی خانه پشت خندق بنشینم, چشمانم را ببندم و ستاره ها را ببینم, و فقط صدای مضراب خودم را بشنوم, بزنم برای ستاره ها و بخوانم برای ماه آسمان و با چشم بسته ببینم, که فانوسهای بچگی به هم کله می زنند و از دست ستاره ها فرار می کنند , لای ابرها. و ببینم که کاسه تار در بغل نشسته ام توی یکی از فانوس ها, آن فانوس قرمز, نشسته ام جای شمعی که در آن می سوخت و دارم ساز می زنم, برای کی. یادم نیست. |
| درباره وبلاگ |
درد دلهایی که تا به امروز مجالی برای نمایان کردن خود نیافته بودند... |
| نوشته های پیشین |
| دوستان |
|
RSS
|