![]() |
![]() |
|
|
از دهان من صدایی نمی شنوی
دیریست که عمر را, واژگونه گذرانده ام درتماس دست انسانها, پوستم سرد است این قلب خونبار ,چندان نمی تپد سوگند خاموشی خوردم و اکنون, حتی وقتی به صدای بلند می اندیشم نمی شنوم. |
| درباره وبلاگ |
درد دلهایی که تا به امروز مجالی برای نمایان کردن خود نیافته بودند... |
| نوشته های پیشین |
| دوستان |
|
RSS
|