![]() |
![]() |
|
|
مرگ را دیدی , چه فروتن شده بود
خسته بود گفت :مرد , پس از این برف نخواهد رویید و نگاهش را بر صفحه ساعت پاشید ناگهان عقربه های ساعت ذوب شدند زیر لب زمزمه کرد : بگریزیم , شتاب عبثی در پیش است حلقه در حلقه زنجیر سراسیمه شتافت همه تن پای و همه پای فرار. به امید دیدار خنده کردم گفتم : مشتاقم! عقربکها در چنبر زنجیر چکیدند و عقرب گشتند و زمان در عقرب جاری شد! در خم حلقه زنجیر نهان گشت , نهان! همه در چنبر زنجیر ز هم می ترسند باز پر گفتم . پر گفتم و پرت مرگ در پهنه زنجیر ز خود می ترسید
|
|
امشب چه ساز میزند این باران
هرگز ندیده بودمش اینسان گشوده بال بر آفاق و دامن افشانان شاید که باز پریهای آسمان بهاری شبانه می خواهند, درون بستر محبوبشان نماز به جای آورند , که اینگونه به شستشوی سر و تن از چشمه سار کاهکشان , آبشارها به خویش می افشانند و دور طاق افق پرده های آب می آویزند تا تابش ستاره و مهتاب را زلال کنند تا در شکست نور فریباتر از فریب شوند, و این نیست. امشب چه تند می تپد این باران روح هزار نسل پریشان تنگدست آیا بر سرگذشت خویشتن و سرنوشت شوم تبارش می گرید؟ امشب چه قصه می کند این باران؟ چنگ کدام عقده چندین نسل در چتر بی کران کبودش گشوده است و چشمهای حسرت چندین هزار مادر گم کرده نوجوان آیا در روشنان بارش گسترده اش دوباره شکفته ست کاینسان درین ترنم دلگیر یکریز می سراید و می موید, شبنامه یی به زمزمه می گوید و نمی گوید. در شب گریستن چه حکایتهاست بی هیچ واژه ای از نیمه بر گذشته شب و خیس آب , شب باران هنوز , قصه اش اما تمام نیست. غمنامه ای به زمزمه جاری است در من تپنده ابر کبودی, با وسعت تمامی آفاق آسمان بهاران تبگرفته این شهر گلشبچراغهای شبستان , هوای باران دارد دردابه ای به زمزمه می جوشدم در این باران یاران! امشب چه تند می زند این باران!
|
| درباره وبلاگ |
درد دلهایی که تا به امروز مجالی برای نمایان کردن خود نیافته بودند... |
| نوشته های پیشین |
| دوستان |
|
RSS
|