![]() |
![]() |
|
|
این اولین باری بود که از داشتن چنین احساسی لذت میبردم
روز آخر که به من گفت , این آخرین دیدار است خورشید نظاره گر غروب ما بود. با رفتنش به من زندگی جدیدی بخشید, دیگر احساس تنهایی نمیکردم, چون تازه فهمیده بودم که غیر از اون خودم هم وجود دارم, حالا راحت چشمانم را می بندم و دستان خورشید را میگیرم و صدای خوشامد به دنیای جدید رو به بلندی میشنوم.
|
|
من خدا را,
چون پروانه تردی, در خواب گرفتم وز پس روزن انگشتانم با او گفتم: ...هیهاتی! آن وعده دورادورت چون است؟ از چه ما را با ابدیت , کوچک می داری؟ اینک این من , این تو مهلت من , همه این یک نفس است و همه , این یک نفس است , که تو را و همه دنیاهای تو را عهده خواهم شد پس من را به زمانهای ویرانی من مگذار...
|
|
تو از این دشت خشک و تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من تو را بدرود خواهد گفت نگاهت تلخ و افسرده ست دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده ست غم این نابسامانی همه توش و توانت را , ز تن برده ست
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران تو را این خشکسالیهای پی در پی تو را از نیمه ره برگشتن یاران تو را تزویر غمخواران, زپا افکند.
من اینجا ریشه در خاکم! من اینجا عاشق این خاک , اگر آلوده یا پاکم من اینجا تا نفس باقی ست می مانم من از اینجا چه میخواهم نمیدانم! من اینجا روزی آخر از دل این خاک, با دست تهی , گل بر می افشانم من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه , چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت.
|
|
برای هر ستاره ای که ناگهان
در آسمان غروب می کند دلم هزار پاره است دل هزار پاره را خیال آنکه آسمان, همیشه و هنوز, پر از ستاره است چاره است.
|
|
نگاهش را به او میدوزد و با خود می اندیشد: باید احساسهای برهنه ام را آشکار کنم, باید پرده ها را بدرم و گام آخر را بردارم, اما هنوز سرگردان در گام اول بسر میبرد. به او میگوید: سالهاست که لبانت تکان میخورد,اما من نمیفهمم تو چه میگویی! در پاسخ خواهشش,کلامی جز آه نمی شنود. نمیتواند چشمانش را از او برگیرد و هر لحظه گامهای خود را بلند تر می کند تا به او برسد. با خود میگوید : آیا باید تا ابد به دنیای گذشته ام زنجیر شده باشم و هیچ راه فراری نداشته باشم؟ بر سرعت خود می افزاید تا خود را به او برساند و دستانش را به سوی او دراز میکند. باز به او میگوید : سالهاست که لبانت تکان میخورد,اما من نمیفهمم تو چه میگویی!
این بار پاسخی غیر از آه دریافت میکند, پس به سوی او میرود و دریا نیز با اولین کلام خود , او را به قعر خود میبرد.
|
| درباره وبلاگ |
درد دلهایی که تا به امروز مجالی برای نمایان کردن خود نیافته بودند... |
| نوشته های پیشین |
| دوستان |
|
RSS
|