![]() |
![]() |
|
|
دنیای بی چشمی عجب زیباست,
از آن پس بود که توانستم روی پشت بام کاه گلی خانه پشت خندق بنشینم, چشمانم را ببندم و ستاره ها را ببینم, و فقط صدای مضراب خودم را بشنوم, بزنم برای ستاره ها و بخوانم برای ماه آسمان و با چشم بسته ببینم, که فانوسهای بچگی به هم کله می زنند و از دست ستاره ها فرار می کنند , لای ابرها. و ببینم که کاسه تار در بغل نشسته ام توی یکی از فانوس ها, آن فانوس قرمز, نشسته ام جای شمعی که در آن می سوخت و دارم ساز می زنم, برای کی. یادم نیست. |
|
از دهان من صدایی نمی شنوی
دیریست که عمر را, واژگونه گذرانده ام درتماس دست انسانها, پوستم سرد است این قلب خونبار ,چندان نمی تپد سوگند خاموشی خوردم و اکنون, حتی وقتی به صدای بلند می اندیشم نمی شنوم. |
|
برخورد با قوانین حرکت و آغاز کندوکاوی در پستوی ذهن,
حرکت , سر منشا تمام تلاش بشری از ابتدا تا کنون, حرکت , برای رسیدن به انتها و راهی که پایانی برای آن نمی شود متصور بود, حرکت , برای گرفتن طنابی آویزان در آسمان ومنتهی به پلکانی, جستجوی انرژی مضاعف برای چنگ زدن به طناب به هر قیمت, رسیدن به یک پلکان با انتهایی مملو از نور, رفع خستگی , به امید رسیدن به اولین پاگرد, شوق دیدن نور و فراموش کردن تلاش قدمهای نخستین, رسیدن به دوراهی که یک راه آن را پروژکتوری متصور است و راه دیگر آنرا تصوری نیست, دلخوش بودن به داشته ها و غوطه ور شدن در خیال نداشته ها, رسیدن به اولین پاگرد منتهی به دری رو به دشت , فریادی از فرط شادی و روبه رو شدن با تصویری در آیینه, لرزی از نسیم باد بر تن و نگاهی به دور و بر فریاد تنهایی بر سر تمام راههای رفته و نرفته که چون پتکی بر فرق سر, آزار نهیبی از درون, حس گرمی بر روی لب و خالی شدن از هر نیاز.
.چه خوب که پایانی خوش در انتظار باشد. |
|
با صدای موزیک و چشمانی بسته یه پرواز شروع میشه,
چرخی تو آسمون افکار و رویاها, دستانی باز , سقوط از یه ارتفاع بلند تا رسیدن به ناکجا, پرواز تو آسمونی که ستاره هاش به زور خودنمایی میکنن, فکر عزیزا و غم آشنای غربت, برخورد دستم با دستی تو هوا که قلبم و با خودش برد و در انتظار بازگشتم سوخت گذر گذشته به طور آنی و مواجه شدن با بی اعتنایی من, گذشتن از روی دریا و لبریز شدن از حس خواستن آب, سفری به اعماق دریا با سرعت نور اتمام موزیک , زنگ بازگشت به دنیا و محبوس زیر آب تلویزیون , اولین گزینه لباس ایرانی , موضوع بحث "من کیم , تو کی هستی , این بچه از کجا اومده" کانال بعد حالت تهوع رو تشدید میکنه, یه سری برنامه با هدف یا بی هدف که به درد وقت گذروندن هم نمیخوره, خاموش تا کلافگی بعدی, ورق زدن وبلاگهای متعدد و روبه رو شدن با مبحثی تکراری به نام "توحش", اما این بار در قالب طرحی به نام "مبارزه با بد حجابی", فقر , اعتیاد , بدبختی , تیترهایی که میشه به خیلی چیزها (آدمها)نسبت داد, دلگیری و... یه وعده... با کی؟ .... پخش شدن دوباره موزیک و بیرون اومدن از اعماق آبها. |
|
شباهنگام
که مهتاب , با تلاوتی بلند آیه نور می خواند و دشت, در جذبه این سرور سپید, بی خود از خویش , همه مهتاب است.
که دره ها پوستین تنهایی خدا را در جای رودبارکهای خویش میشویند شباهنگام که خواب مادران , از بیتابی کودکان , بر می آشوبد چون زلالی آبگیر , از رمیدن ماهیان که جهان چهره باستانی خویش را باز می یابد چنان چون طفلی شرور که معصومیت خواب کودکانه خود را , در خواب. شباهنگام که هیچ غوغا , فاصله گوش و سینه را نمی انبارد, و سکوت , مجال تازه ای است تا صدای دل , به گوش برسد. که خواب , چون شاپرکی مردد بارها و بارها ننشسته , از گلبرگ پلکها , میپرد. شباهنگام که باران تند یاد تو , چون رگباری شبانه , باغچه دل را میشوید. و من از پشت شیشه چشمانم -این پنجره های باغ دل- به تداوم اشکها می نگرم که شیشه این دریچه را به شستشو , صیقل میدهد هر شب حروف و کلمات , در میدان ذهن من به بازی دست به دست هم می دهند و زنجیر شعرهایم را به صدای عشق برای تو میبافند که در این هنگامه شب در خوابی... |
|
نگاه کن!
دنیا چه جای خوبی است: ترها تازه تر روزهاش پر رنگ تر , قشنگ تر روزگارش درست و پر از پیمانهای راست! آدمهاش همه دل درست درست و درمون راه با رفیق! تازه گی چهره هاش هم در چنین حال و هوای یگانه یی چه دیدنی است! رویای من.
|
|
رازت را فاش مکن , مگذار دستت رو شود
ماسک را محکم تر ببند و اگر بکوشند هیآت مبدل تو را با سوالهایشان آشکار کنند در پشت چشمان خیالاتی خود , می توان پنهان شوی. قیافه شجاعانه به خود می گیری و برای یک پیاله , به خیابان می رو ی همچنانکه تصادفا" بر پیشخوان میخانه تکیه می دهی , نیشخندت را مرتب می کنی همراه دیگران می خندی , به بقیه و به همه دنیا می خندی, و باز هم در پشت چشمان سنگ شده ات پنهان می شوی. حالا در میانسالی , در میان مه گم شده ای شهر آرزوهایت بسیار دور است اما تو باز هم پشت چشمان سرد خیالاتی , خود پنهان می شوی.
|
|
خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
به خواب می ماند. پرنده در قفس خویش خواب می بیند. پرنده در قفس خویش به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد پرنده می داند که باد , بی نفس است و باغ , تصویری است. پرنده در قفس خویش خواب می بیند اما همین تصویر امید به پرواز را در او زنده نگه داشته. |
|
تو را من دارم
و اکنون دیگر نه قادرم تو را پس بدهم و نه خود را پس بگیرم... از این که بگذریم, تو آزادی که هر که را بخواهی دوست بداری و آنچه پسند تو است انجام بدهی, هر دیوانگی که دلت خواست, و اگر هم به سرت زد و لازم افتاد , یک جنایت کوچک, هیچ تغییری در پیمان ما پدید نخواهد آورد خودم انتخاب کرده ام , می خواهم و عهد می کنم. |
|
من مست بودم , مست
با جامه دانی نامه و پیغام با یادگاری های من آیا چه خواهی کرد! در بادها و بادبادک مرا بشناس, در آبها و خواب مرا بشناس, دراتفاق روزهای آبی, این روزهایی که من نمی بینم این روزهایی که طلوعش را در این عزاخانه , در این ویرانه گم کردم و هر چه دارم بی کسی و آرزومندیست من مست بودم , مست دردهایم را به یاد یارم تازه می کردم شب مثل هر شب درد بود و درد شب مثل هر شب عطر زخمهای تو را در کوچه می آورد. |
| درباره وبلاگ |
درد دلهایی که تا به امروز مجالی برای نمایان کردن خود نیافته بودند... |
| نوشته های پیشین |
| دوستان |
|
RSS
|