![]() |
![]() |
|
|
دنیای بی چشمی عجب زیباست,
از آن پس بود که توانستم روی پشت بام کاه گلی خانه پشت خندق بنشینم, چشمانم را ببندم و ستاره ها را ببینم, و فقط صدای مضراب خودم را بشنوم, بزنم برای ستاره ها و بخوانم برای ماه آسمان و با چشم بسته ببینم, که فانوسهای بچگی به هم کله می زنند و از دست ستاره ها فرار می کنند , لای ابرها. و ببینم که کاسه تار در بغل نشسته ام توی یکی از فانوس ها, آن فانوس قرمز, نشسته ام جای شمعی که در آن می سوخت و دارم ساز می زنم, برای کی. یادم نیست. |
|
از دهان من صدایی نمی شنوی
دیریست که عمر را, واژگونه گذرانده ام درتماس دست انسانها, پوستم سرد است این قلب خونبار ,چندان نمی تپد سوگند خاموشی خوردم و اکنون, حتی وقتی به صدای بلند می اندیشم نمی شنوم. |
|
شباهنگام
که مهتاب , با تلاوتی بلند آیه نور می خواند و دشت, در جذبه این سرور سپید, بی خود از خویش , همه مهتاب است.
که دره ها پوستین تنهایی خدا را در جای رودبارکهای خویش میشویند شباهنگام که خواب مادران , از بیتابی کودکان , بر می آشوبد چون زلالی آبگیر , از رمیدن ماهیان که جهان چهره باستانی خویش را باز می یابد چنان چون طفلی شرور که معصومیت خواب کودکانه خود را , در خواب. شباهنگام که هیچ غوغا , فاصله گوش و سینه را نمی انبارد, و سکوت , مجال تازه ای است تا صدای دل , به گوش برسد. که خواب , چون شاپرکی مردد بارها و بارها ننشسته , از گلبرگ پلکها , میپرد. شباهنگام که باران تند یاد تو , چون رگباری شبانه , باغچه دل را میشوید. و من از پشت شیشه چشمانم -این پنجره های باغ دل- به تداوم اشکها می نگرم که شیشه این دریچه را به شستشو , صیقل میدهد هر شب حروف و کلمات , در میدان ذهن من به بازی دست به دست هم می دهند و زنجیر شعرهایم را به صدای عشق برای تو میبافند که در این هنگامه شب در خوابی... |
|
نگاه کن!
دنیا چه جای خوبی است: ترها تازه تر روزهاش پر رنگ تر , قشنگ تر روزگارش درست و پر از پیمانهای راست! آدمهاش همه دل درست درست و درمون راه با رفیق! تازه گی چهره هاش هم در چنین حال و هوای یگانه یی چه دیدنی است! رویای من.
|
|
رازت را فاش مکن , مگذار دستت رو شود
ماسک را محکم تر ببند و اگر بکوشند هیآت مبدل تو را با سوالهایشان آشکار کنند در پشت چشمان خیالاتی خود , می توان پنهان شوی. قیافه شجاعانه به خود می گیری و برای یک پیاله , به خیابان می رو ی همچنانکه تصادفا" بر پیشخوان میخانه تکیه می دهی , نیشخندت را مرتب می کنی همراه دیگران می خندی , به بقیه و به همه دنیا می خندی, و باز هم در پشت چشمان سنگ شده ات پنهان می شوی. حالا در میانسالی , در میان مه گم شده ای شهر آرزوهایت بسیار دور است اما تو باز هم پشت چشمان سرد خیالاتی , خود پنهان می شوی.
|
|
خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
به خواب می ماند. پرنده در قفس خویش خواب می بیند. پرنده در قفس خویش به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد پرنده می داند که باد , بی نفس است و باغ , تصویری است. پرنده در قفس خویش خواب می بیند اما همین تصویر امید به پرواز را در او زنده نگه داشته. |
|
تو را من دارم
و اکنون دیگر نه قادرم تو را پس بدهم و نه خود را پس بگیرم... از این که بگذریم, تو آزادی که هر که را بخواهی دوست بداری و آنچه پسند تو است انجام بدهی, هر دیوانگی که دلت خواست, و اگر هم به سرت زد و لازم افتاد , یک جنایت کوچک, هیچ تغییری در پیمان ما پدید نخواهد آورد خودم انتخاب کرده ام , می خواهم و عهد می کنم. |
|
من مست بودم , مست
با جامه دانی نامه و پیغام با یادگاری های من آیا چه خواهی کرد! در بادها و بادبادک مرا بشناس, در آبها و خواب مرا بشناس, دراتفاق روزهای آبی, این روزهایی که من نمی بینم این روزهایی که طلوعش را در این عزاخانه , در این ویرانه گم کردم و هر چه دارم بی کسی و آرزومندیست من مست بودم , مست دردهایم را به یاد یارم تازه می کردم شب مثل هر شب درد بود و درد شب مثل هر شب عطر زخمهای تو را در کوچه می آورد. |
|
بیا ای کولی آواره , ای خنیاگر غمگین!
بیا آواز تلخت را برای کوهها تکرار کن , تکرار بیا با رودهای پیر نجوا کن بیا و سر به زانو گیر بیا و گریه کن با یاد گلهایی که دست باد پر پر کرد بیا و دشت را با چشمه چشمت نوازش کن. تو ای خو کرده با صد تاول چرکین سرود زخمهای کهنه را تکرار کن , تکرار بخوان شاید برانگیزی هزاران روح خواب آلود را در شهر سنگستان بخوان ای کولی بی همسفر, ای عابر تنها بخوان ای با همه بیگانه, آواز غریبت را... |
|
ندانستی که دستانی که می روئید سوی تو
سخن از آشنایی داشت؟ تو گفتی بد زبانی هست این خود بد گمانی بود ستیغ نغمه ها , تا لاجوردین حباب شب ترکهای حباب جام و زهر سبز از آن ریزان بلور چشمها لیکن کدورت بود نه سیرت بود صورت بود ندانستی گل یاسی که آورده ست سخن از آشنایی بود و بوی مهربانی ها و یاد همنشینی ها ندانستی که این ساقی که بشکستی تو را پیوند خویشان در مسیر روزگاران بود؟ چه می دیدم خدایا در شفق که آبستن روز است تو با دستان خود انگشتهای نازنینت را بریدی خاکش افکندی , دویدی بگو گر می توانی پاسخم ده ای کهن! ای ریشه بر این خاک گسترده! به روزی کز صف هر قیرگون شب لاجرم آغاز خواهد شد درود گرم خورشید درخشان را کدامین دست نا آلوده خون پیغام خواهد داد؟
|